| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
تردید
دچار یک ابهام بزرگم چیزی شبیه پوچی ِ اشباع شده یا انباشتگیِ ِ هیچ
|+| نوشته شده توسط مدیار در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 5:15 AM |
بداهه
همه چی خوبه همه چی عالیه دیگه نه دلی هست که تنگ شه نه اشکی که چشمی رو خیس کنه نه پایی هست که بیاد دنبالت بگرده همشونو نفر قبلی با خودش برد
|+| نوشته شده توسط مدیار در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 و ساعت 2:33 AM |
به آرزو نرسه
سلام
یادش به خیر روزایی که اینجا مینوشتم،چه حس خوبی داشتم از اینجا نوشتن ،چه تجربه هایی اینجا داشتم دوست دارم همون قلقلک نوشتن دوباره برگرده و اون احساس نوشتن تا خاطره های اینجامو مرور و به تعدادشون اضافه کنم؛مثل خیلی چیزای دیگه امیدوارم اما امیدوارم مثل خیلی امید های دیگم نباشه و امید داشته باشم. |+| نوشته شده توسط مدیار در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 و ساعت 2:41 AM |
دوباره
سلام
هنوز راه همان راه و سنگ همان سنگ و من همان منم روزگارم که همانست انگار؛ فقط این وسط یک چیز خودش نیست، تو میدانی؟ آسمان ابریترست یا دل من؟ |+| نوشته شده توسط مدیار در چهارشنبه هشتم تیر 1390 و ساعت 6:58 PM |
نمی دانم
سلام
یه مدت خیلی طولانی نبودم خیلی از دوستان وبلاگ نویس رفتن تو این مدت درگیری شخصی کار کمبود وقت که خب مطالبشونو دوس داشتم. امیدوارم بتونم بمونمو بنویسم منم . فعلآ اومدم بگم من هنوز هستم. |+| نوشته شده توسط مدیار در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 و ساعت 6:55 PM |
دعوت شدم به صرف...
به دوتا بازی دعوت شدم که یکیشونو تو این پست می ذارم از طرف آقای جواد هست که زودتر دعوت کرده بودن : ۱- از ديد شما احمق ترين فرد جامعه چه كسي است؟ احمقترین فرد جامعه کسی که تو صحبتش تو رفتارش فکر کنه طرف مقابل هالو و ابلهه و می تونه هر دروغی خواست بهش بگه و اون می پذیره کسی که خودشو دانای کل بدونه و بقیه رو احمق ترین افراد دنیا خوشبختی یعنی اینکه از امروزت قبل از ناراحتی راضی باشی و از فردات و دیروزت خوشبختی یعنی اینکه بتونی برسی به اون چیزی که دوس داشتیش و دوس داشته باشی اون چیزی که بهش رسیدی رو خوشبختی یعنی قبول کنی که خوشبختی من اگه می تونستم دوس داشتم تو ایرانی زندگی کنم که خودم و خیلیای دیگه دوسش داشتیم و امروز با همه ی مشکلات ... و اجتماعی و فرهنگی بازم احساس می کنم که باید تو شهر خودم زندگی کنم امروز این طوری فکر می کنم ضرایط و زمان خیلی چیزا رو تغییر می ده به یه بازی دیگه هم دعوت شدم از طرف صدف خانم که به زودی اونم می گم باید 10 نفر رو به این بازی دعوت کرد من این دوستان رو دعوت می کنم: صدف، بابک، پیام، بن بست...(اسمشو چون احتمالآ نمی خواد نمی نویسم)، مهرنوش،ژیلا، روشنک،دختر پرتقالی دنیا و دنیا دوست داشتم همه ی دوستان رو دعوت کنم ولی باید 10 تا می شد بقیه بدون کارت بیان! قبوله. واسه شامم کارت مخصوص نمی خواد ببخشین به خاطر اینکه به اسم گفتم و پیشوند نذاشتم بعدآنوشتم: خب الان که یه نفر از مدعوین گفت نمی خوام بنویسم منم جاشو خالی نمی ذارم و یه نفر دیگه رو دعوت می کنم نینا شما هم دعوتین ببخشین که اسمتون دیر اضافه شد |+| نوشته شده توسط مدیار در یکشنبه چهارم مهر 1389 و ساعت 1:50 AM |
خیلی زود
آری مرگ پایان کبوتر نیست
اونم خیلی قبل تر از مرگ تموم شده |+| نوشته شده توسط مدیار در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 2:12 AM |
دلمون تنگ شده براش
سال 83 بدو بدو ساعت شیشو بیست و پنج دقیقه س الآن اذان می زنن5 دقیقه دیگه مونده بهراد اون نمکو بده بیا بهرام بدو الان دیر میشه بهارجان مادر 5تا چایی بریز اون خرما رو هم بیار چشم مامان بچه ها الان تموم میشه ها بدویین ! بابا 2 دقیقه مونده خدایا روز ...ام ماه رمضون روزه می گیرم واجب قربتآ علی الله (4 بار دیگه این دعا گفته میشه) . . . بدو بدو ساعت شیش و بیست و پنج دقیقه س الآن اذان میزنن 5 دقیقه مونده اون چایی رو گرم کن... مامان برای من بزرگ بریز لطفآ... خدا کنه امشب ببیننش فردا دیگه نریم دانشگاه از شر این امتحان راحت شیم فرداشم که تعطیله سخت بود این 1 ماه هرچند که من نتونستم همشو بگیرم ولی هموناییم که گرفتم یکم سخت بود خدا اون سالی که تو تابستون میوفته رو به خیر بگذرونه اوف فکر کن مرداد یا شهریور ! 5 صبح فکر کنم بشه تا 8 شب اوآآآآ من که اون سال ترم تابستونی نمی گیرم یه وقت حالم بد میشه اون جا هم که نمیشه چیزی خرد این اتفاق برای ما و شاید برای خیلی از خونواده ها افتاده(حالا با ادبیات مختلف و جزییات مخصوص خودش) و شده مثل خیلی خاطره های خوب دیگه که مال بیش از 5 سال پیشن. عیدتون مبارک پی نوشت : (گوینده و مخاطب تو متن گفت و گو ها بیان نشده ولی مشخص جایی که هیچ فاصله و علامتی نیستم گوینده عوض می شه) |+| نوشته شده توسط مدیار در شنبه بیستم شهریور 1389 و ساعت 3:57 AM |
چشمو میشه بست گوشو...؟! فکر نکنم
سلام! آقای امیر عاملی کافیه یه بار که این روزا میری ناهار تو رستورانایی که اصلآ احتیاج نیست ازت پول بگیرن و فقط شماها حق خوردن دارین این روزها حتی در ملآ عام و خاص یه بار از اون ماشین پلاک قرمزت برای چند دقیقه تو یه جایی که ملت هستن نه دوستان شما البته و ببینی این روزا از چند جا می تونی صدای ربنا بشونی و باز به خودتو بقیه بگی این ربنا نیست تو که روزه نمی گیری حداقل دروغ نگو اگه حرف منو باور نمی کنی یه نگاه بنداز ببین حامد بهداد چی می گه حرف همه ی ماست این ببینم سواد خوندن داری دیگه یا فقط بلدی شعراتو بنویسی ؟تا حالا شعرای مولانا رو هم خوندی؟ شعرای سعدی و حافظ چی؟ نمی خوای که بگی اونا هم از مردم دور بودن یا اصلآ چه کاریه بگین اونا هم مه آر بع هستن چطوره اونا رو هم یه اعدامی بکنین بلکه عبرت شه براشون نمی گم خیام که می دونم حکم تو برای اون حتمآ سنگ صاره مگه نه؟ امروزیایشم که می دونم جز خودتو علی معلم اگه بشه به چیزایی که شما می گین با کسر چیزی گفت شعر هیشکیو نمی شناسی اصولآ شاعر نمیشناسی ولی بد نیست ببینی حرفای عبد الجبار کاکایی رو آقای مرتضی میر باقری تو به چه حقی برای قلب ما هم می خوای مسئول ورود و خروج باشی؟ اصلآ قلب ما رو هم می خوای فی ل.تر گذاری کنی ؟ یا نه می خوای تو قی فش کنی؟ بیرون کنیم شجریانو از تو قلبمون که مثلآ افتخاری بیاد جاش؟ اون که جای مخصوص خودشو داره تو بغل ِ ... و شاید یکم پایینتر |+| نوشته شده توسط مدیار در چهارشنبه سوم شهریور 1389 و ساعت 1:20 AM |
افسوس
سلام همیشه چیزی که هست قدرشو بدونین چون روزی نزدیک میاد که همونم از دست می دین پ.ن:با پست پایینیش بخونین |+| نوشته شده توسط مدیار در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 و ساعت 2:33 AM |
فسنجون!!
سلام دوباره شروع شد. امسال حتی از پارسالم حسش کمتره شاید مماس به صفر. البته پارسال از خاطره انگیزتریناش شد برام امیدوارم امسالم خوب باشه و بکشم.خب طبیعیه خیلیا به کسی که 20 کیلو وزن کم کنه (بدون رژیم یا هر کار خاصی البته تو سال گذشته و این مونده باشه هنوز ) می گن امسال نمی خواد بگیری توانشو نداری مریض می شی و از این حرفا . ولی برای من از امشب شروع شد با همون حس نزدیک به هیچ. و اتفاقآ با همون غذای از نوع خیلی ترشش. یه عالمه مونده S-: امیدوارم فردا این نباشه (; تو این شب که حسابی آرومه و چندان سرو صدایی نیست موسیقی و شعر گوش دادن یه حس دیگه ای داره و مخصوصآ اگه فرداش جمعه باشه و باید بری جایی که نمی دونی چه کار باید بکنی و برای اولین بار و جومه بازار رو گوش کنی با اینکه یه جاهاییشو هرچقدرم تلاش کنی متوجه نشی .درسته فرق می کنه این که نوری بخونه یا عاشورپور ولی مهم اینه که هردوش خاطره انگیزه و زیباست.(ولی عامر عظیمی هم خوب می خونه (;) و من هر دوشون رو دوست دارم و گوش می دم .هرچند که واقعآ شعر اول اون آلبوم جفرودی(سلام دارم(اسمشو نم دونم فکر کنم اینه) یه چیز دیگه س عالیه بیش از این دو دوسش دارم 16.5 ساعت مونده میمیرم از تشنگی "سازو ناقاره ی جومه بازار..." اینکه عاشورپور اولین خواننده ی فولکلور ایرانه رو یکی بهم گفت که می دونم درسته ولی من فکر کنم اولین رپر ایران هم هست! ساعت پنج صبح وقتی داری اینا رو می نویسی فکر کن یکی مشغول آماده سازی مسابقات باشه هی دور اتاقت بدوئه(هرچی سعی کردم شکل بهتر برای این حالت دوییدن پیدا نکردم!) و انگار نه انگار که تو تو اتاقی و هی داری نگاش می کنی ؛اصلآ خجالت نکشه و فکر نکنه که تو می تونی بری حشره کش رو بیاری و بکشیش دعام مستجاب نشد!!! |+| نوشته شده توسط مدیار در جمعه بیست و دوم مرداد 1389 و ساعت 6:13 AM |
چه کردیم؟
سلام
الان اوضام داغونه وحشتناکه خیلی شایدم الان یه کم آرومتر شده باشم نمی دونم خودم حال خودمو دیگه ربطی حداقل مستقیم به پست دوتا قبلیم نداره دلیلش چیز دیگه ایه این قسمتم ربطی به قسمت بالا نداره ما برای آنکه ایران خیلی بهتر از امروزش بشه خیلی کارها کردیم خیلی های دیگه هم قبل از ما و همراه ما خیلی کارای دیگه ای کردن بزرگتر از کارای ما اما عده ای کم نخواستن چیزی که ما خواستیمو خیلی از این خیلی از ما دیگه نیستن و معلوم نیست تا اونروز که برسیم به اون ایرانی که دوسش داریم(ما ایران رو در هر حالی دوست داریم اما اون روزی که خانه ی خوبان شود و خیلی چیزای دیگه دوست تر میداریم) معلوم نیست چقدر دیگه ای این خیلی های ما باشن و اگه باشن اینجا باشن و اون روزا رو اینجا ببینن محمد نوری کسی بود که این ها رو به ما یاداوری کرد و باز هم با رفتارش و بیان اندیشش بیشتر بهمون نشون داد این ارزش ها رو و حالا از دیشب دیگه جز اون خیلی ها شد که ندید اون چیزی رو که براش خون دل خورده بود جاش خالیه تو موسیقیمون ولی تو حافظمون نه |+| نوشته شده توسط مدیار در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 و ساعت 3:7 AM |
مشکل بلاگفایی
سلام
بعد چند روز عدم دسترسی به بخش مدیریت بلاگفا و کمی بیشتر از چند روز از ف.ی لت.ر ینگ بلاگفا حالا مشکل جدیدی ایجاد شده و اون باز نشدن بخش نظرات برای نظر دادن و مدیر وبلاگ هست امیدوارم این مشکل حل شه سریع و بتونیم نظرا رو بخونیم و نظر بدیم و نظر های خونده نشده هم از دستمون نره یکی از مهمترین دلیلای خیلی از وبلاگ نویسا حرفه ای یا غیر حرفه از هر نوع و با هر موضوع دیدن تفکر و اندیشه دیگرانه درباره ی نوشتشون و نوشتنشون بلاگفا یکی از راحت ترین راهای وبلاگ نویسی برای ایرانیا بود امیدوارم همچنان باشه و این مشکلات پشت سر هم دیگه نباشه می خوام نظراتتونو بخونم و برای کسایی که نوشتن تو این مدت نظر بذارم ولی می بینین که نمی شه اگه شد لطفآ کسایی که تو این چند روز نظر گذاشتن اگه این مشکل حل شد اگه نظرشون یادشونه دوباره بذارن برام مرسی! |+| نوشته شده توسط مدیار در جمعه یکم مرداد 1389 و ساعت 6:34 PM |
پک های ممتد ته سیگار زندگی
سلام 1. یه روزایی یه چیزایی برات کاملآ بی معنی و غیر قابل درکه تجربشون که منی می فهمی چطور باید درکشون کرد. یه روزایی یه چیزایی یا یه کسایی رو دوست داری و توجیهی هم داری برای چرایی این دوست داشتنت. یه روز می بینی حسی که داری خیلی بیشتر از دوست داشتن اون روزه ولی هیچ کدوم از اون دلیلا و توجیه ها نیستن شاید عکس اوناهم باشه.(1) یه روزایی بعضی (اشیا ،افراد یا موضوعی)رو بدون اینکه بدونی چرا مدت ها یا تا همیشه دوست دارین شاید حتی یکی از اصولتون بشه خودش یا شباهت باهاش؛ بدون اینکه بدونی چرا روزی کسی رو می بینی شاید مسخره ش کنی شاید بخندی بهش شاید بگی اون که اینطوریه ،من خیلی بهترم ازش خیل فاصله دارم باهاش من وضعم خوبه .روزی می بینی که ازش جلو زدی تو همون مسیر ،خیلی! اونقدر که هر چی به عقب نگاه می کنی نمی بینیش. 2. نگاه می کنم فقط به روزایی که شاید اصلآ خوب نیودن ولی نمی دونم چرا دلم تنگ شده براشون(2) به دوستیایی که با دروغ شروع شد به دوستایی که نوک خنجری که زدن از جلو برق می زنه چه کینه ای داشتن ! چرا ، نمی دونم. به روزایی که می تونستم بهتر باشم و امروز خیلی بهتری داشته باشم. به افرادی که واقعآ تو دستیمون دوستی بود!و دوست داشتن و امروز دیدنشون و بودن باهاشون باعث میشه با اینکه کلی حرف داری برای گفتن نتونی حرفتو بزنی نتونی حتی آب هم قورت بدی و هضم کنی . همیشه فکر می کردم هرچی بشه می تونم پاشم و اتفاقای مهم رو هم می شه یه کاریش کرد وقتی پدربزرگم دیگه نبود اینو و مطمئن شدم و همیشه فکر می کردم خودم و خونوادم برام از همه مهمترن؛ میبینم امروز داغونم و دلیل اصلیش این دوتا نیست.(3) چرا آدما اینطورین؟چرا بعضیا اصلآ براشون مهم نیست کسی که براشون مهمن؟ توضیح (1): یه روز میبنی دیگه نه اون توجیه ها هست نه اون احساس نه اون دوست داشتن حتی مثل اول. (2): توضیح 2 رو یادم رفت! موقع نوشتن یادم بود ولی آخرش نه!!! نمی دونم شاید واسه خودم خود اون موقعم دلم تنگ شده یا واسه آدمای همسن اون موقعم بزرگ نشدیم واقعآ ! (3):هنوزم برام خانوادم و خودم مهمترینن پ.ن: من سیگاری نیستم یه زمانایی هم اصلآ دوست نداشتم و شاید حتی بدمم میومد یه روزایی بود که دلم می خواستم بکشم(مخصوصآ این روزا) ولی خب به دلایلی نکردم این کارو |+| نوشته شده توسط مدیار در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 و ساعت 9:10 PM |
خاکتو پاک کن استاد
سلام امروز یه مراسمی بود بعد مدتها دوباره چندتا از بچه ها و دبیرا رو دیدم و اون آمفی تئاترمونو اون حیاطو که کلی توش فوتبال بازی کرده بودیم .اون صندلیا که امروز نبودن و جاشون صندلیای دیگه ای بودن اون همه خاطرات و البته یه سری خاطرات دیگه که مال خیلی وقت پیش بود مال زمانی که ما هنوز راهنمایی بودیم اون موقع که که ما درس می خوندیم حتی اگه نفهمیم و می خوندیم و می خوندیم . بی تعارف می گم من هیچ وقت شیمیم خوب نبود تو دوران راهنمایی هیچ وقتش . بیشترم حفظ می کردم و زیاد نمی فهمیدمش. ولی عاشق رفتارای دبیر شیمیمون بودم و نه عاشق نشستن سر کلاساش البته واقعآ نمی تونم بگم کلاساشو دوست نداشتم چون فکر نمی کنم بشه کلاساشو دوست نداشت! هنوز یادمه و صداش میپیچه همچنان تو گوشم که میگفت" آقایون " با اون لحن خاصش نمی شه فراموشش کرد جمله ای رو که مهم بود"زیرش خیط بکشین" و اون کت و شلوار شکلاتی و اون باری که تعریف می کرد یکی از بچه ها یه تیکه سدیمو از آزمایشگاه برداشته بود گذاشته بود تو جیبش و جیبش سوخت و سوراخ شد یاد اون کیفی که واقعآ دوست داشتنی بود و دوسش داشتم من و هنوزم دوسش دارم اون کیفی که میذاشتش بیشتر وقتا زیر بغلش بعد و قبل کلاس . دستش که همیشه بعد کلاس گچ ازش می ریخت من هیچ وقت شیمیم خوب نبود تو اون دوران امروز همه ی اون خاطره ها اومد جلوم هیچ وقتم اونقدر بد نبود ولی خب من بیشتر از اینکه لذت ببرم حفظشون می کردم مسلمآ تقصیر خودم بود وگرنه این همه آدم رو عاشق شیمی نمی کرد من از اولین جلسه ها نبودم و از اول نتونستم متوجه بشم و همین طور پیش رفتم . امروز یادم اومد که چقدر دوست داشتم بغل کنم دبیر شیمیمونو چقدر! شاید به خاطر ظاهر دوست داشتنیش شایدم به خاطر رفتارش و شاید به خاطر احترامی که با این رفتار تو ذهن ما برای خودش ایجاد کرده بود . امروز و الان همش اون موهای طوسی که با کت طوسیش هماهنگیه عجیبی داشت جلوی چشممه اصلآ این مرد خیلی جالب بود همیشه یه هماهنگیی تو ظاهرش بود . یه متانت خاصی هم همیشه بود باهاش . من هیچوقت تو دوران راهنمایی شیمیم خوب نبود و همیشه دبیر شیمیمونو فوق العاده دوست داشتم! یاده کلاس تابستونیی افتادم که تو گرمای شدید ما مینشستیم سر کلاسا و هر از گاهی می رفتیم و آب می خوردیمو بر می گشتیم و اون همچنان می موند . چه قدر لاغر بود دبیرمون البته آخرین باری که دیدمش هم همونطور لاغر بود و امروز که دیدیمش... چقدر ما فکر می کردیم به خاطر چهرش و چروکای صورتش سنش بیشتر باشه . یاد اون "خواهش می کنماش" میفتم و همه ی اینها امروز اومد جلوی چشمم و چکید .چکید و پخش شد و با خودش برد به همه ی ذهنم ؛به همیشه ی ذهنم . حتی صدایی که اون روز نبودم و امروز شنیدم وقتی یه بار داشت تو مراسم تقدیر از معلمامی خوند یاد اون همه سال که وقتی سر صف هر اتفاقی می فتاد؛ هرچی ، همه تشویق می کردن وفریاد می کشیدن میرسهیل میرسهیل میرسهیل... استاد توکه دیگه نباید خاکی می شدی نباید گل رو می کشیدی با خودت |+| نوشته شده توسط مدیار در دوشنبه چهاردهم تیر 1389 و ساعت 2:41 AM |
کراوات طوسی
سلام
این جام جهانی یه جورایی با بقیه شون فرق داره .حداقل برای من که اینطوری بوده نه اون هیجانه رو داشته نه من یه بازی تاحالا از اول تا آخر کامل دیدم . حالا همه ی اینا به کنار الانم اصلآ حسم برای این صحبتا مناسب نیست . ولی امروز بازیی که اونم از نیمه ی دوم دیدم فاجه بود یعنی فاجه به معنی کامل داوری بد آرژانیتنم که خیلی بد بازی کرد و چیزی که کاملآ اوج فاجعه بود این بود که گزارشگر بازی مزدک میرزایی بود که افتضاح کامل گذارش می کنه. تو همه ی گزارشاش کلی که سعی می کنه ادای فردوسی پورو دربیاره گزارشاشم همیشه یه طرفه س یعنی ممکنه اول بازی طرفدار یهه تیم باشه وسطش یه دفعه عوض شه نظرش تو این بازیم قبول آرژانتین خیلی بد بود ولی از دقیقه ی 7 حدودآ شروع کرد به اعصاب خراب کردن هرکی که داشت بازیو نگاه می کرد کلی هم اسما رو اشتباه می گه . واقعآ حیف بود که بازم مارادونا رو تو اون کت و شلوار کنار زمین با اون عکس العملاش تو این جام نبینیم. |+| نوشته شده توسط مدیار در شنبه دوازدهم تیر 1389 و ساعت 8:44 PM |
عقیده شخصی محترم
سلام نمی دونم چقدر به دعا اعتقاد دارین یا اصلآ قبولش دارین یا نه (من به هر دیدی در این باره احترام می ذارم )ولی من خودم به شخصه اعتقاد دارم و الان تو شرایط حساس و مهمی هستم خواهشآ یه دقیقه از ته دل برای رسیدن به چیزی که برام خیلی مهمه و هدفمه دعا کنین . . . . مرسی |+| نوشته شده توسط مدیار در دوشنبه هفتم تیر 1389 و ساعت 8:6 PM |
حق مسلم
سلام بله منم قبول دارم عدم تساوی بین مرد و زن رو اینکه به هر دو حق مساوی نمی دیم وقتی همه می گن مرد که گریه نمی کنه من عاشق نشدم و این پستمم هیچ ربطی به عشق و این حرفا نداره این همه تآکیدیدم بازم تو نظرات دوستان می پرسن عاشق شدی؟ پس اون جمله ی نون گندم چی بود که من نوشتم؟ |+| نوشته شده توسط مدیار در شنبه بیست و نهم خرداد 1389 و ساعت 11:51 PM |
خب یعنی چی؟
سلام
این روزها همه شکست عشقی می خورن شما چه طور؟ نه منظورم خودم نیست بازم ولی در مجموع یعنی چی شکست عشقی؟ یعنی به این نتیجه می رسین که کسی که دوسش داشتین رو دیگه دوست ندارین؟ یا اینکه با ایده آل هاتون یکی نیست ولی هنوز دوسش دارین؟ یا اینکه اونطور که فکر می کردین نبوده یا تغییر کرده؟ یا اینکه اون دیگه دوستون نداره؟ یا ترکتون کرده؟ یا رفته با یکی دیگه؟ به نظرتون واقعآ کدوم یکی از اینا شکسته؟ دونستن چیزی از کسی که نمی دونستین؟ یا از دست دادن کسی که الان دیگه نمی خواستینش یا دیگه نمی خوادتون؟ اینا واقعآ شکسته؟ *اصلآ عشق یعنی چی؟ از دید خودتون بگین نه از جمله های دیگران *پیشنهاد مدیارانه هیچ وقت سعی نکنین زود به کسی بگین عاشقشین چون ممکنه روزی به خاطر همین حرف به خودتون فحش بدین *من اصولآ نون گندم نمی خورم ولی زیاد از جلوی نونوایی رد می شم! بازهم تاکید می کنم که این وبلاگ اصلآ تریپ لاو و این حرفا و لاو بترکون نیستتتتتتتت(تاکید بیشتر) |+| نوشته شده توسط مدیار در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت 4:14 PM |
یه مقدار خصوصی
سلام هرکدوم از دوستان می خوان یه راه ارتباطی (وبلاگ ID یا حتی شماره موبایلشونو ) بگن که براشون رمز مطلب رو بفرستم هرکدوم که راحتترن و زودتر چک می کنن! ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط مدیار در شنبه هشتم خرداد 1389 و ساعت 9:16 PM |
روز خوبی بود
سلام چند سال پیش به کل بچه ها تی شرت دادن با مارک مخصوص خودمون ولی سالای بعد دوباره در حد همون جاسویچی و خودکارو جا مدادی. کلآ من روزای خوب و بد زیادی داشتم اونجا 7 سال تقریبآ اونجا بودم. خیلی بزرگ بود و تو شهر تک بود (حداقل اول بود و تا همین پارسالم اول بود حالا امسال که تا یه مدت دیگه مشخص می شه) هرچند که خیلی تو شهر نبود؛ خیلی هم بیرون بود چند کیلومتری جاده ی اینجا به یه جای دیگه با اینکه اون روزها شاید خیلی هم خوب نبود ولی خیلی از اتفاقای اون موقع الان برامون جالبه. کلی از چیزایی که الان می دونیمو اونجا یاد گرفتیم کلی از شخصیتمون اونجا شکل گرفت (البته نه بیشترش ) کلی با هم دعوا گرفتیم همو مسخره کردیم و بزرگتر و کوچیکتر از خودمونو.کلی دعوا گرفتیم و کلی زدیم و خوردیم کلی کنار گذاشته شدیم از خیلی از جمع ها خواسته و ناخواسته خیلی ها وسطا اومدن و بهمون اضافه شدن وچند نفری هم وسطا رفتن یه بار هم اونجا تا دم اون دنیا رفتم ولی برگشت خوردم و البته کارای زیادی داشتم و دارم اینجا که اگه بذارن انجامشون می دم واسه همین خوشحالم که هستم. کلی هم البته اونجا غصه خوردیم خیلیا اشکشون در اومد اونجا که البته عیب نیست از نظر من . کلی رفیق کلی بزرگتر از خودمون پیدا کردیم اونجا. 7 سالی که جز دوره های مهم زندگیمون بود اونجا گذشت هر چند که من بازنشسته شدم ولی چون امسال برای تولدم فقط کراوات کادو گرفتم هدیه هاتونو قبول می کنم. روز جهانی !!! سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان(سمپاد) به خودم و همه یبچه های قدیم و جدید و سابق و فعلی و آیندش مبارک. 89.2.14 دوباره سلام دیشب شب خوبی بود و دیروز هم و امروز هم حتمآ هست! امروز روز تولد یک نفر که خیلی عزیزه. .امیدوارم از چیزی که من براش گرفتم خوشش اومده باشه که فکر کنم خوشش اومده.فکر کنم اصلآ انتظار اتفاقای دیشبو نداشت کیک که دست من بود و من هم البته دیر اومدم و شام رو خورده بودن احتمالآ قبلشم نمی دونست چیزی از ماجرا . امروز تولد کسی که با خوبیاش بهشت رو هم زیر پا گذاشته. تولدت مبارک مادر. 89.2.15 *خیلی بده که یه پست بنویسی و کلی احساس بخرج بدی ولی موقع گذاشتنش یه مشکلی پیش بیاد و کلش بره و تو که برات مهمه اون پست دوباره بنویسی و هی مقایسه کنی با چیزی که یادت نیست و فکر کنی اون مخصوصآ آخراش خیلی بهتر بود و انقدر کوتاه نبود. |+| نوشته شده توسط مدیار در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:44 PM |
دم آخر!!!
سلام دیگه زیاد وقتی نمونده دیگه آخراشه دیگه داره تموم می شه وقتم حتی از خود خدا هم نمی تونم بازم وقت بخوام اوضاعم خوب نیست شایدم بده روزای خوب و بدی می گذره ولی باید بهتر باشه باید به فکر این یه ذره ای که مونده باشم.حالم خوب نیست! پ.ن:دوستان می دونم خیلی مبهم نوشتم ولی خواهشآ ازم نپرسین که ماجرا چیه ، به موقعش خودم کامل می گم بهتون که ماجرا چیه (البته حدس زدن تو نظرات خصوصی فقط آزاده). خواهشآ اگه کسی می دونه ماجرا چیه به بقیه نگه امیدوارم روزی که می خوام براتون توضیح بدم روز خوبی باشه و کلی خوشحال باشم |+| نوشته شده توسط مدیار در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 و ساعت 5:2 PM |
سالی که نکوهیدست
سلام از اول سال همین طوری داره برامون از زمین و آسمون می باره یه چند روزیه که سرما خوردم فجیع اونم از اون مراسم که این همه رفتیم و اونطوری شد که بماند(خدا وکیلی شما به جشن بعد از عقد که حنابندون و عروسی نباشه چی می گین؟) اینم از امروز که فهمیدم پدر یکی از دوستام که البته مدتیه خود دوستمو ندیدم فوت کرده من ازدواج نکردم فقط یه کوچولو فعلآ مستقل شدم (توضیح بود که نپرسین) اونجا هم که هستم که من بهش می گم خونه هر چند دو واحد پایینیم مطب پزشکین و واحدای بالایی دفتر وکالت و شرکت نمی دونم چی ؛ تلفنش فعلآ قطعه و کلآ من از اونجا نمی تونم برم نت(به همین دلیل و دلایل دیگه)ولی خدایی منظره ی زیبایی داره . از خونه ی خودمون بدون حیاطمونم بزرگ تره !!! فکر کنین حالا من اونجا تنهام همه ی دوستان و آشنایان هم که یا می گن یا اگه نگن تو دلشون می گن آره خونه مجردی ، خونه تنها خالی ، و از این مذخرفات!!!!(ببخشین اگه شما هم همچین چیزی گفتین یا همچین فکری کردین) به هر حال شروع سالو که گفتم بهتون از اونجاشم که نگفتم تو پست قبلی تو این پست گفتم امیدوارم بدیای امسال همینجا تموم شه پ.ن:همیشه پست همه ی دوستان که آپ کنن رو می خونم (اگه بگن ولی بهتره) اگه تونستم و دستم رسید (به کامپیوتر و اینترنت)و مطلبی داشتم پست جدیدم می ذارم امیدوارم روزگارمون بهتر بشه |+| نوشته شده توسط مدیار در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 و ساعت 3:59 PM |
طبیعت غیر طبیعی
سلام با کلی تآخیر به همین مقیاس عیدتون کلی مبارک میتونه عنوان دیگه این پست این روزها هم باشه قبلش بگم چون یادداشت نکرده بودم ممکنه روزا و تاریخا یکم اشتباه بشه بیست هفت اسفند: حدود ساعت 12 بود فکر کنم رفتم پنجره رو باز کنم یه یکم هوای اتاق عوض شه دیدم برف داره میاد و کلی هم نشسته در حالی که تو کل سال یه بار برفی که بشینه اینجا نیومده بود و این دفعه واقعآ خوشحال کننده نبود البته فردا صبح دیدم یکم روز زمینه و دیگه چیزی تو هوا نیست. بیست و هشت اسفند : صبح زود (ساعت 10!) با این جمله بیدار شدم _:مدیار پا شو یه خبر عجیب من : بله؟ _:.... (یکی از پسرای فامیل) داره عروسی می کنه؟ من اَََََََََََََََََاَاَاَاَاَاَاَاََاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاََ.................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و دوباره ااین بار از تعجب افتادم رو تخت و گفتم برو بابا 20 ساله شه فقط هنوز دانشجو ٍ کار نداره و خیلی چیزای دیگه شوخی نکن که بعد دیدم نه مثل اینکه جدیه و از اون روز به بعد یه خبر جدید هر روز درباره ایشون و مراسم مختلفی که هست شنیده و بعد از یه مدت کوتاهی(حد اکثر چند ساعته) تآیید می شد بیست و نه اسفند : یعنی روز آخر سال یعنی روز تحویل سال یعنی روز عید من داشتم با همون ماشین که تو پست آینه ی اضافی گفتم می رفتم سمت خونه مادر بزرگم اینا یه جا یه فاصله کمی بود بین دوتا ماشین یه پرایدی اومدو رفت منم دیدم اون رفته با اینکه می دونستم ماشین من (منظورم اینه که ماشینی که من سوارشم ) از اون پهن تره ولی سعی کردم برم چون حوصله بوقی که احتمالآ عقبیا به زودی می زدن رو نداشتم و جلو حدود 5 6 تا ماشین خالی بود که من اولش خوب رد کردم ولی بعدش یه کوچولو گرفتم به ماشین جلویی که حالا شده بود بغلی و ایشون اصرار داشت که همون حالت نگه داریم و کلی ملت بهش اعتراض کردن و به این نتیجه رسی که ماشین خودش که اونم پراید بود رو بلند کنیم!!!!!!!! و بزاریم یکم اونور ترکه من گفتم خب اینطوری خط عمودی می ندازه یو هر دو ماشین و بلخره راضی شد یکم جابجا کنیم و بیبینیم چی شده که با اینکه چیزه زیادی نشده بود و فقط 1 خط کوچیک رو سپر عقبش بود یکی اومد و گفت 20 تومن خرجشه و منم که 10 تومن بیشتر نداشتم مجبور شدم ببرمش یه خونه مادربزرگم که پدرمم اونجا بود و بازم هزینه ی شاهکارای منو پرداخت در این حین که ما با اون آقا صحبت می کردیم (همون نقطه تصادف )یه آقای تاکسی دار اومد گفت تو تو یه خیابون دیگه زدی به آینه ی من شکستی گفتم آقا همون جا بوق می زدی می گفتی وایسم گفت تو در رفتی گفتم درست صحبت کن اصلآ تو اون خیابون که تو می گی مگه میشه در رفت می شه با سرعتی رفت که آینه بشکنه خلاصه نه من کوتاه اومدم نه اون و اونم همین طور منو تعقیباند! و اونم و فکر کنم اونم یه پولی گرفت و رفت (روز عید کی حوصله مشغله و اینجور مسخره بازیا رو داره که پدر من داشته باشه؟! اول فروردین: رفتیم چند جا عید دیدنی چون من می خواستم زود برم همه رو که زود تموم شه یه جاهایی تنها رفتم و از یه جایی دوباره با خانواده همراه شدم و بازم همون ماشین و کنار خونه ی یکی از فامیلا گذاشتم و ب کانون گرم رفتم و دیر وقت بود وقتی می خواستیم بر گردیم خونه من باید برش می داشتم میاوردمش خونه سر یه سه راه من پشت خط عابر پیاده وایسادم ماشین پشتی هی بوق زد گفت برو جلو گفتم نه من همین جا باید بمونم پشت خط ( اینا همه به زبان اشاره بود با دست گفته شد!) بعد یه نفر ازش پیاده شد اومد گفت برو جلو من گفتم خط عابر اینجاست اینجا باید وایسم اون: الان شبه کسی هم داره رد نمی شه برو جلو من: چه ربطی داره من نمی رم جلو ا.ن : نمی ری ؟ من: نه اون:*** فحش نیست اینا صدای مشتشه به شیشه ی صندلی عقب و بعد یکی دیگه هم اومد همراهیش کنه و کلآ من تو این روز مبارک 4 یا 5 متر شرق تر ازیه جایی که 9 ماه پیش کتک نا حق دیگه ای خوردم این بار کتک خوردم و. البته کلی زدم و هنوز خودم در عجبم که چطوری من یه نفر همون قدر که کتک خوردم یا یه ذره کمتر دونفر رو زدم؟! البته واقعآ آدم دعوا گیری نیستم و خیلی در این موارد خشمم رو فروکش می کنم ادبیاتو دقت کنین(بابا جدی می گم باور کنین) دوم فروردین : یکی از فامیلامون به همراه بچش به طور کاملآ اتفاقی خبر داد که می تونه بیاد ایرا برای تعطیلات (خانومش نمی تونست بیاد) پسرش دستمو کند البته دوبار یه نقطه رو گاز گرفت(ممکنخ خودشم این پستو بخونه)(پسرش نه خودش) دیگه تو اون روز خبر خاصی یادم نمیاد سوم فروردین:یه فکر که مدت ها تو ذهنم بود و کلی تا حالا مطرحش کرده بودم و مخالفت شد رو یه بار قبل از عید دوباره بیان کردم که این دفعه پدرم موافقت کرد و من برای یه مدتی که فعلآ تا پایان تعطیلاته از سوم فروردین(تو پست بهترین ها یه جاییش گفته بودم قراره از دوم فروردین) مستقل و تنها زندگی می کنم امیدوارم فایده ای که تو ذهنمه رو داشته باشه و این مدت تمدید بشه(نکته انحرافی اتفاق روز اول فروردین و نه ماه پیش جلو ی همین جایی افتاد که رفتم اونجا ) البته چون هیچ وسیله ی گرمایی و پخت و پز نداره تا الان ناهار و شام اونجا نبودم ( از شانس خوب من این روزها سردترین روزای قرنه) امروز : اومدم خونه هیشکی نبود خواستم چندتا تخم مرغ درست کنم بخورم داشتم می شستمشون انگشتم رفت تو یکیشون خواستم با کره درست کنم دیدم نیست وقتی درستش کردم رفتم بخورم دیدم نون نداریم! هنوز خوشحالم شاد زندگی و فکر می کنم خودمو ناراحت نمی کنم ( حداقل سعی می کنم ناراحت نکنم) و خودمو گول می زنم و می گم سال عوض شده و همه چی عوض می شه و خوب می شه فکر کنم یه مدت یه مقدار پستام غمناک! شده بود فکر کنم نباید این همه غمید شاد باشین و موفق و سبز اینم پیغام تبریک من به سبک خودم به دوستان گر تو سبز سبزم * گر تو شادی شادم* وطنم ایرانم * |+| نوشته شده توسط مدیار در شنبه هفتم فروردین 1389 و ساعت 9:43 PM |
چهارجنگ زوری وبا عذرخواهی از سهراب "شیشه ساعت رو آسفالت شکست"
سلام
من این پستو یه روزه می خوام بذارم ولی به لطف بلاگفا و سرعت این ترنت به سختی الان دارم می نویسم: اولآ نمی دونم شما چقدر به چشم و چشم زدن اعتقاد دارین ولی من تا همین چندوقت پیش یکی از مخالفان شدیدش بودم تا اینکه چندبار برام ثابت شدولی هنوزم زیاد نمی خام قبولش کنم حالا چرا اینو گفتم در ادامه ی پست می گم. امسال همه ی روزاش یه جور متفاوتی بود مخصوصآ این آخرین روزاش این آخرین سه شنبه سال هم که دیگه جای خود داشت من پ.ل/ی-س کم ندیده بودم امسال لب*عاص ش^خ.ص*ی هم ولی دیروز یه سری موجوداتی دیدم که کاملآ یاد فیلمای تخیلی و مخصوصآ ارباب حلقه ها افتادم یه سری موجودات سر تا پا عذادار که یه سری محافظ و کلاه خود سرشون و یه سی با*تون(با شما نه!) و حتی چوب و چماق دستشون بود که احیانآ بهشون می گن1آن ویژه که هی تو خیابون می رفتن و مردم رو برای چندثانیه پراکنده می کردن و دوباره بر می گشتن.کی میگه ما پیشرفت نکردیم من خودم دیروز دیدم ما تو زمینه ی دستمال به دستی و از همون لباسا که گفتم و ماشین پلیس از پراید تا بنز پیشرفتیدیم. لامصب چقدر تو این 9 ماه زاد و ولد کردن و زیاد شدن. البتهملتم کم نذاشتن و هرچی دلشون خواست گفتن و منفجر کردن و تا نیمه های شبم بودن تو خیابونا ولی عملآ امسا به جای 4 شنبه سوری هزار جنگ زوری بود چون یعنی قشنگ ملت حس بودن تو یه میدون جنگو داشتن هم از نظر صدا و تصویر هم از نظر احساس درونی حتی در بعضی از جاها به شکل وجود دشمن. یه جا هم که من دیدم ملت دارن می دون و خب منم دویدمکه جولومون یه نفر داربست زده بودو تو مسیر من و یه نفر دیگه خوردیم به هم و علاوه بر اثراتی که رو دستم موند و چون قبلش نم نم بارون اومده بود وزمین خیس بودهمه ی لباسام گلی شد همون ساعت که تو پست قبلی تو قسمت بهترین هدیه گفته بودم شیشه ش شکست. یعنی فقط یه روز از اون حرف گذشته بود! موندم چرا یه نفر که غیر شرعی ترین کارارو تایید می کنه و به بعضیاشون تآکیدم میکنه ! درباره ییه باور و سنت وفرهنگ تاریخی ایرانی تو همچین شرایطی نظر بده اصلآ؟! امیدوارم هیچکدوم از دوستان از هیچکدوم از پستا یا نظرات امسال من ناراحت نشده باشه اگه کسی از حرفی از من اراحت شده همین جا ازش عذر می خوام و لطفآ تو بخش خصوصی بگه که از چی و کی ناراحت شده سر سفره ی هفت سینم هر جا که هستین یاد منم باشین و اگه دوست داشتین عیدی بدین من مشکلی ندارم(این شکلکای بلاگفا چی شدن؟)(خجالت و خنده س الان) امیدوارم سال خوبی برای هممون باشه سال صبر و استقامت. عید و سال نوی همه دوستان بیش از مقدار لازم کلیا! خیلی زیاد مبارک من این پستو چند روز پیش گذاشتم ولی نمی دونم چرا تو وبلاگم نشون نداد |+| نوشته شده توسط مدیار در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 و ساعت 3:43 AM |
بازی بهترین های 88
سلام یه بازی وبلاگی که صدف جان دعوت کردن : بهترین روز سال۸۸:بهترین روزای سال 84 روز اول سال یود برام و البته بدترینشون روز بعدش بود البته تابستون سینوسیی! داشتم هم روزای خیلی خوب داشت هم خیلی بد و البته یه روز دیگه که شاید بهترین روز زندگیمم بتونم بگم بود روزی بود که مهندس محم! اومده بود شهرمون و منم بودم کلی کیفید حیف که بعدش بد شد. بهترین هدیه سال ۸۸:بهترین هدیه سال ۸۸ تمام هدیه هایی بود که نگرفتم و خودم برای خودم یه شاخه گل گرفتم البته چندتا با چتد روز تآخیر رسید بهم که در واقع می تونم بگم امسال هدیه قابل توجهی نگرفتم(ولی کادو تولد سال قبلم رو اول امسال از برادرم گرفتم که یه ساعت بود که بهترین هدیه بود) بهترین سفر سال ۸۸: یه سفر چند روزه نزدیک یه هفته (کاملآ تنها) که هم کلی وقت داشتم هم زیاد کار خاصی نداشتم هم تو تابستون بود به تهران! که کارایی کردم که تا حالا تو عمرم نکردم (البته بعضیا رو بعدش چرا) و فکر کنم همیشه بهش افتخار می کنم یه سفر کمتر از 24 ساعتم آخرای تابستون رفتم اینبار با خانواده که بازم بعضی از اون کارا رو کردیم و البته من این دفعه حرفه ای تر شده بودم. بهترین کتابی که تو سال ۸۸ خوندم: یه کتاب که دوتا داستان کوتاه از چخوف بود که یکیش روم و کلآ رو روش زندگیم مخصوصآ از دوم فروردین به بعد خیلی تآثیر گذاشته و می ذاره.(اسمشو نمی گم که ندونین چه تغییری قراره برام به وجود بیاد)|(البته وقتی خیلی بچه بودم یادمه یه فیلم که محمد علی کشاورز و فریبرز عرب نیا توش بازی می کردن بر اساس همین داستان دیده بودم.) بهترین دوست سال ۸۸:تو سال ۸۸ کلی دوست جدید و خوب پیدا کردم تو نت همه ی اونایی که وقتی می بینم پست جدید گذاشتن سریع می رم می خونم و معمولآ نظر هم میدم تو خارج نت هم کلی دوست جدید پیدا کردم هم بزرگتر از خودم هم کوچکتر (هیچ وقت تو یه سال با این همه آدم آشنا نشده بودم از این نظر خیلی خوب بود) بهترین کاری که تو سال ۸۸ انجام دادم:همتون می دونین من خیلی آدم خوبیم و همش دارم کار خوب می کنم ;-)(نمونش همون لاک پشت شستنم!)ولی کلآ بازم همون کارایی که تو اون مدتی که تو سوال اول گفتم بهترین کارام بود دوبارم امسال جلوی خراب شدن زندگی و آینده یدو نفر رو گرفتم که واقعآ نمی دونم کار درستی بوده یا نه بهترین غذایی که تو سال ۸۸ خوردم:امسال من از نظر غذایی و خوراک خیلی سال خوبی نداشتم مخصوصآ که یه مدت کاملآ مشکل داشتم ولی در مجموع سحرای ماه رمضون عالی بود نه به خاطر غذاش به خاطر خاطره هاش که این بار کاملآ تنها بودم باز(ماه رمضونم جز دوره های خوب امسال بود برعکس محرم که خیلی بد بود هر چند که امسال ماه رمضون اون حس همیشگی رو نداشت) و یه بار دیگه که رفتم تهران(جز اون دوبار (همین اواخر)) با یکی از پسر خاله هام و یکی از دوستاش رفتم ی جایی به اسم اژدر زاپاتا که ساندویچش خوشمزه بود ولی چیزی که بیشتر یادم مونده اینکه ما بین ساعت سه و چهار تازه رفتیم اونجا و ساندویچه انقدر بزرگ بود که من به تو دوبار تلاش تونستم تمومش کنم( والبته اینکه اون پسر خالم منو چیزی دعوت کنه از اون اتفاقاته که هر 365 سال یکبار میفته)واسه همین جز بهترینا شد بهترین فیلم سال ۸۸:درباره الی...(تو همون سفر اول که گفتم و البته بعدشم چند بار ) که خیلی روم تآثیر گذاشت و روی انتخاب آدرس وبلاگم.بیست هم خوب بود بقیه نه و البته وقتی همه خوابیم. بهترین پستی که تو سال ۸۸ نوشتم:فکر کنم سه تا پست قتل غیر عمد ، من تو اسکار و آینه ی اضافه به ترتیب بهترین پستام بودن. پ.ن1: سال ۸۸ کلآ سال خوبی نبود دلم سوخت واسه این دوتا ۸ که باید یه قرن دیگه صبر کنن تا یه سال پیش هم بمونن امیدوارم 89 خیلی بهتر باشه و کلآ متفاوت باشه با امسالکه دیگه الان خیلی پیر شده پ.ن2:طبق معمول منم دعوت می کنم از سیب و حوا،میزگرد،همه بچه های سمپاد(سمپاد هرجا)،نازی،اندکی زنانگی، پاکت نامه ،roshanak،شیطونترین دختر دنیا،تنهاترین تنهای دنیا،شطرنج عشق،ای داد از دل من،i dont know،فرانک دانشجو ماهی کوچولو ،مارال بانو،زندگی زیبا ،به همین سادگی،آینده از آن ماست می دونم زیادشدن دعوت شدگان! ولی و هر کس که می خواد تو این بازی شرکت کنه پ.ن3:می خواستم چندتا بخش دیگه به این بازی اضافه کنم ولی گفتم شاید برگزار کننده های اولیه نخوان پ.ن4:ما مثل هر سال خونه ی مادربزرگم جمع می شیم شما عید و لحظه تحویل سال کجایین و چه کار می کنین؟ پ.ن5:بازم تشکر از صدف که منو به این بازی دعوت کرد و تو این مدت دو سه بار فکر کردم ولی زیاد چیز خاصی به ذهنم نرسید ولی چندتا یادم اومد که موقع نوشتن دوباره یادم رفت و اینا رو موقع نوشتن یادم اومد شاید چیزای بهتری هم باشه که یادم نیومده |+| نوشته شده توسط مدیار در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 و ساعت 1:59 AM |
قتل غیر عمد
سلام
اولآ مرسی از همه که اومدن و تولدمو تبریک گفتن و مرسی از اونایی که نگفتن:) دعوت به بازی : من اسم این بازی رو می ذارم اعتراف ، این بازی به این شکله که باید به یه کاری که جالب و یکم عجیب بوده دور یا نزدیک اعتراف کنین(باید مطلبتون جوری باشه که بشه بهش واقعآ گفت اعتراف). همه کسانی که لینک شدن یا می خوان که لینک بشن به این بازی دعوتن . اول از خودم که مال دوران کودکیمه: من یه دختر خاله دارم که خیلی ازم بزرگتره و کلآ دوران لیسانسش بیشتر از دوران مدرسه ش طول کشید (اگه می خونی این مطلبو ببخشید) ایشون یه لاک پشت داشت به نام شکسپیر! یادم این لاکپشته نه خیلی کوچیک بود نه خیلی بزرگ و ایشون کلی این لاکپشت رو حتمآ دوس داشت یه بار که این لاکپشته خونه بود من از اون جایی که خیلی آدم تمیزی هستم یه تصمیم می گیرم بشورمش که یه کار خیری هم در حق اون و صاحبش کرده باشم بله من ایشون رو حسابی می شورم و کفی می کنم بعدم آب کشی تا اینجا همه چی خوب بود و تموم شده بود و البته من همون موقع گفته بودم که شستمش بعد چند روز جناب شکسپیر در حالی که هی از دهنشون کف میومد بیرون وفات می کنن پ.ن1:چون این خاطره خیلی قدیمیه (تقریبآ) من اون چیزایی که دقیق یادم بودو گفتم اضافه نکردم چیزی بهش پ.ن2: اعترافای من زیادن و خاطرات کودکیم هم همین طور بازم می نویسم ازشون احتمالآ پ.ن3: همه دوستانی که تو این بازی شرکت می کنن خبر بدن |+| نوشته شده توسط مدیار در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 و ساعت 2:30 AM |
روز جهانی زن مبارک
سلام ما ملت با فرهنگی هستیم!؟ پس این همه تبعیض و تفاوت چیه ؟؟ تو جامعه اگه تو یه خانواده زور گویی مرد خانواده باشه بهش می گیم مردسالار ولی اگه یه آقایی به خانومش کمک کنه و تو خانوادشون تساوی برقرار باشه می گیم زن ذلیل حتی همون زن سالار رو هم به این نوع نمی گیم افتخارمون به فرهنگ و تمدن 40 قرن پیشه . اگه خودمونو بخوایم توصیف کنیم می گیم خیلی آدم روشنفکری هستیم ولی تا تا می بینیم یکی برای خانومش حق تفکر و آزادی می ذاره می گیم طرف بی غیرته . واقعآ آدمای جالبی هستیم خیلی راحت با کلمات بازی می کنیم روشنفکری و منطقی بودن و بی غیرتی برامون با یه مفهومه ولی در باره ی آدمای مختلف و شرایط مختلف استفادش می کنیم و باورشم می کنیم! تو همین ایران یه دوره ای که کل ایران اشغال شده بود فقط گیلان و قسمتایی از مازندران بود که اشغال نشده بود . زن های رشتی بر خلاف زن های کل کشور رو بنده نمی زدن و حق کار کردن و حضور تو جامعه مثل مردا رو داشتن (حتی به گفته ی یک خانم ایتالیایی تو خاطراتش و البته خیلی منبع های تاریخی تمدنی فرهنگی دیگه) حالا بر می گردیم اینطوری می گیم دربارشونم مثل ترکا که وقتی شهرشون محاصره می شه برای زنده موندن چون هیچی براشون باقی نمی مونه علف می خورن و هزینه می دن برای آزادی بد ما اینطوری رفتار می کنیم یا اصفهانیا که وقتی راهزنا بهشون حمله می کنن داراییشونو مخفی و محافظت می کنن رفتارمون و حرفی که بهشون می زنیم اینطوریه. به خدا تفکر هر کس خیلی مهمتره از جنسیتش .تو کشور ما و فرهنگی که حد اقل الان وجود داره داره همه چی حتی دانشگاها هم تفکیک جنسیتی میشه اگه شما پسر باشی با 999تا پسر صحبت کنی مشکلی نداره ولی اگه با یه دختر صحبت کنی همه خاندان فکر می کنن بینتون حتمآ یه رابطه ای بیشتر از حتی دوستی هست. رفتار یه آقا نسبت به همسرشو یا دوستشو می گیم غیرت و کلی هم تعریف می کنیم ولی دقیقآ رو همین احساس و رفتار اگه بر عکس باشه اسم حسودی می ذاریم و کلی هم تقبیحش می کنیم . پسرا آزادن با هرتعداد دختر تو دوران مختلف (یا حتی یه دوره) دوست باشن یا حتی فراتر از اون ولی اولین سوالی که از طرف مقابل می پرسیم و اگه جوابش مثبت باشه دورش خط می کشیم اینه که تا حالا با پسر غریبه ای صحبت کرده؟ اینکه اون این طوری متولد شده نقص یا ضعف نیست و اگه پسر بود هم حسن و برتری نبود یه بار که داشتم با یکی از دوستام صحبت می کردم یه حرفی زد که من به هیچ وجه نمی تونم قبولش کنم و حتی نمی تونم باور کنم همچین آدمی این حرفو بزنه فکر کن یکی بگه دختر کلآ موجودات ضعیفی هستن و اینکه بهشون می گن ضعیفه درسته و باید هر وقت که احساس ناراحتی و سختی می کنن و می گن که من به درد تو نمی خورم بهشون کمک کنی و نذاری که احساس ضعف و پوچی و کاستی کنن!!!!!!!!! به نظر من فرقی نیست بین دختر و پسر چون اندیشه ست که مهمه اینکه طرف مقابل چه طور فکر می کنه و چه طور فکرشو بیان و اجرا می کنه پ.ن:می دونم حرفام حداقل برای همه به این شدت و شکل نیست. پ.ن:امیدوارم روزی نباشه که برای ورود (قبول شدن) و ورود(حضور در) دانشگاهامون هیچ وقت تفکیک جنسیتی نباشه چون ئاقعآ هر محدودیتی نتیجه ای به شدت بدتر می ذاره حتی اگه محدودیتی منطقی باشه اینکه جای خود داره و این طوری از هر دو طرف طرز فکر یه قسمت بزرگی حذف میشه. |+| نوشته شده توسط مدیار در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 و ساعت 6:46 PM |
من تو مراسم اسکار!!!!
سلام هر سال جشن بزرگ اسکار روز 23 فوریه یا همون 4 اسفند برگزار میشه همه هم می دونن اینو اما واقعآ کسی می دونه دلیل اینکه این روز برگزار میشه چیه؟ نه بیشتر از 99.9999% مردم دنیا نمی دونن من میگم دلیلشو چون این روز روزیه که من اومدم اینجا و این جشنم به همین مناسبت فرخنده برپا میشه.(حالا درسته چندین بار تاریخ برگزاریش تغییر کرده مثل امسال) من این روز 1 سال بزرگتر ،جوونتر ،پخته تر و پیرتر میشم. من تو این روز می بینم صورتمو تو آینه و می بینم هنوز با گفته های فرهاد خیلی فاصله دارم. من تو این روز یادم میاد زمستون فوق العادست و اسفند بهترین ماه و 4 بهترین عدد( واسه من) . به قول یه دوستی وقتی که همه چیز و همه جا نماد مرگه و نیستی (حد اقل تو ذهنمون ) تولد برای من بیانگر رویش و شروعه. من تو این روز می بینم سالی رو که شروعش همین روز بود تو تقویم پارسال و واقعآ در مجموع سال خوبی نبود و شاید افتضاح هم بشه بهش گفت (به جز چندتا اتفاق و تجربه ی ریزو درشت که خوب بودن) من تو این روز می بینم کلی دوست خوب و جدید تو نقاط مختلف پیدا کردم که می شه واقعآ بهشون گفت دوست. امسال شاید روز خوبی نباشه تولدم ، شاید بدیهای این روزا بیشتر از خوبیاش باشه ولی من دوسش دارم. امسال متوجه شدم روز تولدم روز تولد کسیه که امسال شناختمش ، بعد از نبودش هممون شناختیمش روحت شاد سهراب .به مادرش به خاطر تربیت کسی که من امروز به خاطر اینکه تولدم با ایشون تو یه روزه افتخار می کنم، تبریک می گم.آدمی نیستم که سریع کسی رو قهرمان یا خدا کنم ولی به نظرم این شعرا یکم می خوره به الان البته خب واسه شخصه دیگه ای گفته و خونده شده: "اون گم نشد چشاشو رو مرگ اقاقیا نبست نشست اما وقتی که پاشو زدن نشست" "اون خم نشد تو اوج و ایستاده مرد از خورشت درگاه ضحاکی نخورد" "ستاره دیگه تو آسمون نبود تو ا*و*ی*ن بود زیر پای تک تک بچه هامون مین بود" این حرفا رو خیلی وقت بود نگفته بودم داشت سنگینی می کرد من مدیارم هم اسم کسی که به خاطر فکرش باید ح*ب/س بکشه اسمم از کتاب کسی انتخاب شده که بزرگترین نویسنده ی معاصر زنده ی ایرانه و برای چاپ کتابش داخل کشور بهش مجوز نمی دن. تولدم مبارک |+| نوشته شده توسط مدیار در سه شنبه چهارم اسفند 1388 و ساعت 9:25 AM |
سپندارمذگانتون مبارک
سلام یه همه
اول خیلی صمیمانه سپندارمذگان همه مبارک بعدش خیلی رک بگین چی خریدین (حال بعضیا همون ولنتاین) و چی براتون خریدن و اگه محدودیت نداشتین چی می خریدین و چی دوست داشتین براتون بخرن حالا از هرکی حتی اگه الان هیشکی!(املا رو ببینین) تو ذهنتون نیست یا می خواین بگین ای بابا ما که کسی رو نداریم. درباره سپندارمذگان فکر می کنم الان دیگه همه می دونن و من هم خوشم نمیاد برم یه مطلبی رو از ویکیپدیا یا یه منبع دیگه بردارم copy paste کنم اینجا. |+| نوشته شده توسط مدیار در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 و ساعت 7:53 PM |
|
درباره وبلاگ
![]() هستم تا می تونم باشم
ایستادم تا هستم منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
فروردین 1391مرداد 1390 تیر 1390 بهمن 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 پيوندها
goldصدف دانشگاه با طعم باران میز گرد آینده از آن ماست هانی دختر خوشگله شیطونترین دختر دنیا قلب های تصادفی سيب و حوا به همین سادگی! سمپادی ها ××× ...برای تو می نویسم...××× اینجا سرد است... نازی یه روزایی ماهی کوچولو فرانک یک دانشجو پخموله i dont know شطرنج عشق roshanak ♥...نوشته های من...♥ پاکت نامه تنها ترین تنهای دنیا ای داد از دل من زندگیٍ زیبا اندکی زنانگی لیلی زنی از دیار پاکان بیا 2سمپاد زنانگی های من کمی دیر شاید ... گاه اندیشیده ام و اکنون می گویم خلیل جوادی اسـفــنــدگـان راه من... چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی... پاتق بچه های عمران 88 بنــ ـ بستــــ ـــ امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |